خرید بک لینک
آرام ،در گوشی گفت، سلام تاریک تاریک بود ، نوری سوسو نمی زد زمرمه ای آشنا آرام در گوشی گفت :سلام ! و من، برحسب عادت قدیمی ،گفتم سلام صدای پایش ،بوی عطرش آشنا بود من ، مانده بودم مات و مبهوت، به تارهای نتنیده محبت امان از این دست پارچگی ، امان از دل دل کردن ،دلتنگی ... دوباره در گوشی گفت: سلام روزهای کاهگی ات می گذرد.... خزان نشستن تو هم زیباست زیبا خم شدی و خم به ابرو نیاوردی خلاصه حرفش شور بود .... تاره به قول معروف دوزاریم جا افتاد تازه فهمیدم چه بود آن صدایی نطلبیده چه بود آن نفس نرسیده دلهره داشتم ،خوشحال بودم عصبی و دل نگران بگذریم ترس بود .............. غم بود ............. هر چه بود..... دوباره صدایش را جان داد وگفت: هیس، هیس ، نترس آرام باش ، نسیم بهاری است پس نسیم بهاری سراغ آشنا آمدی........... آشنا ببر پیام این آشنا را به هرکجا ای آشنا .......... هنوز هم در خانه ات ،قدیمی است این قفل قدیمی حق با من است رابشکن بازکن قفل را، بگذار دل آشنا شود با سخن آشنا ومن خسته ام دیوارتابستونه + نوشته شده توسط دیوار تابستونه در چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۵ و ساعت 23:27 |

برچسب: نویسنده: نگار امینی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 8:08

صدای یاکریم مثل پره صدای هٌم هٌمه اش میگه ،خدا هست عشق و مهربونی هست تشویش و دل نگرانی هست جانم ، همه جا هستی در تنهایی هایم .... داخل دالان تنگ قطار .... کنار بغض شکسته زن انار فروش .... هستی با صدایت ،نفست، نگاهت ... به این قطار بی رمق نگاه کن .. جانم ،سوت پایان کجاست، تکیه گاه خستگی هایم ، این قطار خسته از تکرار های همیشگی پژمرده است. آخر همه واژه ها .... اول همه دوست داشتن هایم در انتهای همه کوچه های دلواپسی ... فقط میگم تو هستی مثل خوردن یک استکان نفس گرم.... مثل نشستن آرام جانم ، کنار بخاری هیزمی هستی من ،هستی هستی به وسعت قلب یاکریمه ........ کوچیک اما دل حریره به سکوت بین تو و من من من تنهاست، تنهاترم نذار (دیوار تابستونه) + نوشته شده توسط دیوار تابستونه در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۵ و ساعت 13:46 |

برچسب: نویسنده: نگار امینی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 8:08

سلام آقا مهربانم

دلم هوای مهربانیت کرده .......

دلم هوای حرمت ،هوای آن نسیم همیشه بهاریت کرده .....

دلم هوای بغض ورودی حرمت کرده

دلم برای هیاهو و شلوغی حرمت تنگ شده ....

یا امام رضا اینجا هوا گرفته است .....

نفسم تنگ آمده میان این همه مهربانی دروغین

چشمم خسته از بایدهای نشدنی .....

آقا هوایم را داشته باش

اینجا هوا بس ناجوانمردانه ......

(دیوار تابستونه)

+ نوشته شده توسط دیوار تابستونه در سه شنبه نهم آذر ۱۳۹۵ و ساعت 16:37 |

برچسب: نویسنده: نگار امینی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 8:08

چشمانم ،فانوس غم را می شناسی چشمانم ،فانوس غم را می شناسی ببین و گوش کن !همان فانوسی که پیرزن در پستوی خانه دم دمای غروب تنهایی می افروزدپیرزن در سکوت ، فتیله ای چشمش را دور از تکیه گاه خانه آرام آرام بالا می کشیدآخر تازه یاد گرفته بود که چگونه برتارک غم اشک بریزدفانوس غم ،غم را می شناسد چه زن باشد چه مرد فانوس غم،همانی که گاهی پیرمرد از سر دلتنگی ، یا نه از سر سوز دل ،آهسته و آرامبرای سرزدن گاوها به طویله می برد می برد تا آنها هم بدانند مهربانی می تواند به اندازه روشنایی فانوس در تاریکی شب باشدپیرمرد در طویله گهگاهی یاد گرفته بود یاد گرفته بود چگونه نفت در کوره غم بریزدپیرمرد مرد بود ، و مرد را به ناچار ...............دلش می سوزد سوختش را می بیندیقین درونش را باور کرده استدیگر شب نفس های آخر را می زند گویی فتیله فانوس هم به انتهایی شب رسیدهخروس هم روی دیوار کاه گلی به یقین رسیده است و بانگ قوقولی قوقولی سر می دهد شب منتظر صبح مانده است سپیده دم است و پایان بی تابی تنهایی پایان تکرار زندگی در تنهایی شب آغازی برای فرار از فانوس غم... (دیوار تابستونه) + نوشته شده توسط دیوار تابستونه در پنجشنبه یازدهم

برچسب: نویسنده: نگار امینی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 8:08

صفحه بندی